ژنو، سرما خستگی و تنهایی

سلام، بالاخره فرصت کردم یه کمی بیام سراغ وب نوشت.

ماشاالله بابا شما همراهان که ما رو شرمنده کردید. حسابی آباده گنجینه نظرات :-).

دنباله ماجرا : 

                          آخرین روزها در ژنو سال ۲۰۰۱

(از دفترچه خاطرات)

۲۰ دسامبر سال ۲۰۰۱ میلادیست. امروز نامه موافقت با ثبت نامم را در دانشگاه ژنو بصورت دانشجوی آزاد(محقق) دریافت کردم.18.gif

حالا باید طبق قانون برای تغییر ویزای توریستی به ویزای دانشجویی از طریق سفارت سوییس در تهران به ایران بازگردم.11.gif

اما حتی پول کافی برای تهیه بلیط ۷۰۰ فرانکی بازگشت به تهران در بساط نیست15.gif

و چند روزی بیشتر به پایان فرصت ویزا باقی نمانده20.gif. امروز با دوست جدیدم رلان که ریاست دانشکده را به عهده داشت دیدار و مذاکره کردم. شاید امکانی باشد که برای تهیه بلیط هم از طرف دانشگاه کمک شود.06.gif

والا باید برای کمک در تهیه بلیط رفت، با سفارت ایران در سوییس تماس بگیرم ظاهرآ ردیف بودجه برای شرایط اضطراریه اتباع ایران دارند08.gif 

و برای برگشت اگر نتوانم هزینه بلیط را تهیه کنم باید فاتحه ادامه تحصیل و کار در سازمان هلال احمر و صلیب سرخ جهانی را بخوانم17.gif. یعنی پایان همه تلاشها و سرمایه اندکی که تا کنون فراهم کرده بودم..24.gif

۲۴ دسامبر روزها به سختی می گذرند و نگرانیها فرصت تمرکز در یادگیری را نمی دهند26.gif... احساس سرما19.gif، خستگی 17.gifو از همه بدتر تنهایی31.gif.... نمی خواهم از اینهمه تردید با مادرم سخنی بگویم که نگران شود و پدرم هم که پیشاپیش پاسخ مصنوعی از قبل آماده اش را می دانم. به هر حال چندان برایش فرقی نخواهد کرد.

۲۷ دسامبر امروز باز هم با میشل تماس گرفتم. برایش توضیح دادم که اگر با درخواستم موافقت نشود شانسی برای بازگشت وجود نخواهد داشت و اینهمه تلاش و مذاکره که صرف کرده ایم بی نتیجه خواهد ماند. قول داد که باز هم سعی خواهد کرد تا شورای مربوط به تصمیم گیریه بورس دانشگاه را متقاعد کند که کمی خارج از عرف عمل کنند.

۲۸ دسامبر، شاید تقدیر اینگونه بوده؟! شاید من به اندازه کافی تلاش نکرده ام؟! شاید وقتی به تهران برسم راهی برای تهیه بلیط بازگشت پیدا کنم؟! اما فرض که چنین شود کجا اقامت کنم ؟! در منزل پدر و به همراه نیش و کنایه زن پدر که : بله آقا به این سن رسید، خارج هم رفت حالا دست از پا کوتاهتر برگشته. نونخوره باباش شده. یا در کنار مادر و ناپدری که مرد خوبیست و مهمان نواز ولی در دیزی باز حیای گربه کجاست ؟!

نمی دانم چه خواهد شد هیچ چیز قطعی نیست..... خدایا به تو توکل کردم. شاید حضرت حق و ایمان به او یاریم کند اگر قابل باشم ؟! پروردگارا تو میدانی که من بنده بسیار کوچکی بیش نیستم و تو آرامش بخش دلهایی. لااقل در مقابل وجدانم کمابیش آرامش دارم. این سفر به هرحال  گنجینه ایی شد از تجربه و شناختی هر چند نسبی از دیگری با همه قوتها و ضعفهایش. به امید حق باز هم صبر می کنم !!

دنباله ماجرا و بحث در مورد واقع گرایی و آرمانگرایی و مسیری میانگین که هم امکان بقا و غذای جسم را تامین کند و هم امکان آرامش و نشاط روان در وب نوشت بعدی.

(اسمها در وب مستعار هستند.)

/ 3 نظر / 14 بازدید
s...m

سلام/ صبر راه نیست یه کنشه / اما خب تاریخ ثابت کرده نتیجه می ده / ارزو می کنم شهر فواره ها خوش بگذره .........../ یه سر بیا مسافر خسته .

جواد

مهدي جان ،‌ سلام خوبه كه خاطرات اون روزها رو كه برام تعريف نكرده بودي تو وبلاگت ميشه خوند. شايد هر كسي تو موقعيت تو بود چنين مي كرد. زندگي يك مبارزه است . و سلاح ما در اين مبارزه ايمان و پشتكار . هميشه كتاب برادران اميدوار كه برايم مي گفتي يادم است. و حال خودت شدي مثل آنها (پسر اميدوار) . اين واقعيت است كه ما يك بار به دنيا مي آئيم و يك بار از دنيا مي رويم و انشااله بتوانيم بفهميم كه زندگي چيست و چگونه بايد زندگي كرد و ماموريت ما در اين دنيا چيست . هر كدام از ما هر چند بزرك قطره اي هستيم در اقيانوس و مي توانيم نقشي از خود در تاريخ باقي بگذاريم يا نگذاريم و اين هم بستگي دارد به اهداف هر كدام از ما. مهدي جان دوستت دارم و برايت دعا ميكنم . به مادرت هم سلام مرا برسان . زن خيلي مهرباني بود ...

پروين

سلام.نوشته هايتان جالب بود برايم...خوش باشيد