teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

(فلاش بک) دنباله ماجرا:‌ فصلی دیگر، دانشجوی سال اول و کار در رستوران !!

اتمام بورس تحصیلی، تحمل بیگاری و غم غربت : 

سال ۲۰۰۳ میلادی یعنی حدود ۵ سال پیش بود. یکسال بورس تحصیلیم که از طرف دانشگاه ژنو تعیین گردیده بود به پایان رسیده بود. باوجودی که توانسته بودم با صرفه جویی در خوراک، پیاده روی بجای گرفتن اتوبوس و زندگی در یک اطاق ۲ در ۳ متری در یک(فویه) خانه مشترک که در هر طبقه ان حدود ۳۰ نفر زندگی می کنند، کمی از بورسم را کنار بگذارم تا بتوانم ویزای دانشجوییم را با استناد به ان تمدید کنم(شرط مالی داشتن حداقل مبلغ معینی برای زندگی یکساله)، باید در مصرف ان بسیار احتیاط می کردم. بنابراین تصمیم گرفتم به یک کار قانونی نیم وقت، هرچه که باشد، روی اورم.

چه کاری و چرا ؟! 

لازم به ذکر است که معمولا با ویزای دانشجویی حق کار نیم وقت بیست ساعت در هفته برای یک دانشجو در نظر گرفته شده است، اما میزان حجم کتابهای درسی به حدی سنگین است و مخصوصا برای یک دانشجوی خارجی که به زبان مادریش درس نمی خواند انقدر نفس گیر است که کار در کنار درس به معنای ردی قطعیست. اما دیگر چاره ایی نمانده بود. اولا دانشگاه های سوییس معادل مدارکم را با وجود یکسال تحصیل به عنوان محقق و دانشجوی ازاد به هیچ وجه نمی خواستند تایید کنند. یعنی باید دست از پا درازتر و بدون داشتن حتی مدرکی که لااقل  سطح زبان فرانسه ام را تایید کند به کشورم بر می گشتم. ثانیا مبلغ صرفه جویی شده ام بعد از انهمه ریاضت تازه شده بود به اندازه سرمایه اولیه ام که از فروش اپارتمانم در تهران بدست امده بود. یعنی بعد از حدود دو سال تلاش تازه به نقطه صفر رسیده بودم. اغلب اطرافیان غیر ایرانیم توصیه می کردند که بهتر است حالا به ایران برگردم و از انچه که یاد گرفته ام !! در انجا استفاده کنم. نمی دانم منظورشان کدام یادگرفته ها بود اما شاید نوعی از خود باختگی را در من فرض می کردند که در برخورد با دنیای متمدن ! ایجاد شده باشد. والا غیر از این فرض، امروز دیگر کاملا مطمئنم که حتی مسئولین دانشگاه ژنو که حدود یکسال قبل از ان با بورسم موافقت کرده بودند بخوبی می دانستند که انجام یک تحقیق وزین در زبانی که تنها حدود دو سال از زمان اغاز یادگیری ان می گذرد کاملا غیر ممکن است.  با این وجود نه بورسم تمدید شد و نه با معادل سازی مدارک قبلیم موافقت شد. به علاوه این با توسل به زبان تشویق و گاهی زبان تهدید از من خواسته می شد که به کشورم بازگردم !؟ به هرحال سرسختی کردم به منطق و چانه زنی متوسل شدم. و عنوان کردم که به هرحال کاری که شروع شده به منزله جنینی می ماند که هنوز حتی نیمی از مراحل رشدش را نگذرانده و خارج کردن ان به منزله مرگ انست. به هیچ وجه نمی توانستم دوسال سختی غربت و دوری از مملکت و خانواده ام را با بازگشت به نقطه صفر به پایان برسانم.
بنابراین با مشورت با یکی از دوستان ایرانیم، تغییر دانشکده دادم تا بتوانم به عنوان دانشجو باقی بمانم و تجدید ویزا کنم. و با وجودی که مجبور بودم از سال اول دانشگاه همه چیز را از سر بگیرم و با کارهایی که بیشتر به بیگاری شباهت دارند روزگار بگذرانم، مرحله جدیدی از تلاش را اغاز کردم. در پست بعدی انشا الله اگر عمری باقی باشد در مورد کار در رستوران و چهار ساعت دوندگی مداوم ان و .... خواهم نوشت.
اگر شما بجای من بودید چه تصمیمی می گرفتید ؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۱٢/۱ - Mahdi HAMRAHI