teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

ايران امروز بعد از پنجسال

سلام عزيز،
اما می دانی، اينبار که بعد از ۵ سال به ايرانمان بازگشتم خود را و اندیشه ام را از ديار غربت غريتر يافتم.

می گفتند که هر کجا بروی عزیز، اسمان همین رنگ است، راست می گفتند.

اسمانی اغلب خاکستری.

می گفتند که شاید که نگاهمان بسوی نور است، اما رنگ دستهایمان خاکیست.

راست می گفتند، خاکی بود و خاکستری.

می گفتند باید برای دیدن سحرگاهان، شب زنده دار بود، کوشش کرد و انتظار را عزیز داشت، راست می گفتند.

اما شبهای زمستان طولانیست.

می گفتند با نور می توان خوشبخت بود، اما نمی توان زنده ماند.

راست می گفتند که ما در قفس تن اسیریم.

شاید هم باید، واقعیت این قفس خاکی را باور کرد و یاداوری!!!؟

در سفرم مردمی را دیدم که پارسی سخن می گفتند، مسلمانی می خندیند، شیعی نوحه می خواندند و ایرانی شکایت می کردند.

مردمی را دیدم که از خود می گفتند، به خدا شکایت می کردند، و راحتی پول را در سرای نفاق پنهان می کردند.

اما در سفرم لبخند مادران ایرانی را نیز بسوی فرزندانشان دیدم. تلاش مردانی را در ساختن فردایی بهتر گواهی دادم.

خانواده ها کوچکتر شده اند. اما هنوز هستند. کودکان خوش لباستر، خودخواه تر شده اند. اما هنوز فرزندان کشور مهربانی و تاریخ مانده اند.

من های کوچک، جای، ما  ها را گرفته اند، اما هنوز زیبا مانده اند.

در گذشته به جماعت خدا را می پرستیدیم و تنها مرتکب گناه می شدیم. امروز به جماعت گناه می کنیم. اما هنوز هم به تنهایی خدای عشق و زیبایی و عدالت را می پرستیم.

در گذشته با صدای بلند دیگران را فریاد می زدیم و با صدای اهسته خود را می خواندیم، اما امروز با صدای بلند خود را فریاد می زنیم اما در اعماق وجودمان ریشه های خود را در دیگری میجوییم.

در یک کلام ایران امروز را ایرانی بسیار فردگراتر یافتم.

که البته گمان می کنم در مسلک اکثریت، و در زمان صلح ادامه این جستجوی عمیق کمال، شاید در سایه ایی از خودخواهی مثبت یا فردگرایی نهفته است.

و شاید که خداوندان زر و زور و تزویرچون کف دریا بر بالای جهان دیده می شوند، اما هنوز در اعماق گسترده این اقیانوس زمزمه جستجوی وحدت، نظم و حرکت بسوی بی عیب و نقص به گوش می رسد و همه کس را به بالا می خواند.

اما امروز گویی از رویایی خوش برخواسته ام.

دوست داشتم که هنوز همان جمعهای خوش و خندان کودکیم را ببینم. دوست داشتم که همان عاشقان جان برکف و تسیبح بر لب را مشاهده کنم که قصه پایان زیبای پروانه ها می سرودند. دوست داشتم، که قصه از خود گذشتگی را، ایثار را و دریا دلی را بار دیگر به همراه دلهایی به پاکی دل کودکان یاداور شویم. دوست داشتم... دوست داشتم....

اما باشد، گاه سفر نیز باز می رسد. گاه پرواز، گاه اوج، گاه عشق، گاه دیوانگی، گاه معبود را، معشوق را اواز کردن. گاه خواندن از سرزمین شیرخدایی، گاه تیزتک شیرمردان ایران زمین. گاه طلوع، گاه ظهور، گاه شکفتن. گاه شمشیر عدالت.

به اميد حقی که در مرزهای جغرافيايی و زمان اسير نمی باشد.

اما حقیقت چیست، واقعیت کجاست !؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۳/۱٥ - Mahdi HAMRAHI