teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

پرواز به ژنو

 پرواز به ژنو

geneve

 

برج ده ۱۳۸۰، تاریخ پروازم را بلافاصله بعد از دریافت ویزا با مراجعه به شعبه ایران ایر خیابان انقلاب تهران، تعیین کردم. زیرا تاریخ بازگشت به ژنو را به شرط منطق باز گذاشته بودم، تا بعد دوچار مشکل نشوم. حالا دیگر شماره معکوس اغاز شده است.

این هفت ماه بلاتکلیفی برایم چون هفت سال گذشت. از طرفی چون از نتیجه ویزا نمی توانستم کاملا مطمئن باشم، نمی توانستم با کسی در اینباره صحبت کنم. انتظار بسیار مشکل تر است، مخصوصآ در شرایطی که هر هفته ندانی، هفته اینده را در تهران خواهی بود یا در ژنو.

در فاصله این دو هفته باید تمام کارهای باقی مانده را انجام دهم. فروش موتور، اساس کشی مختصر از خانه دوستم. انتقال کامپیوتر و بقیه وسایل به منزل مادر......

خداحافظی با اقوام و مخصوصآ مادر بزرگم که از کودکی غمخوارم بود. امروز برای اخرین بار دیدمش. می گفت : حالا نمی شود، همین جا درس بخوانی و خارج نروی، ننه ؟( او امروز که این خاطرات را بعد از این مدت طولانی، در وب بازنویسی می کنم، دیگر در این دنیا نیست. یک سال بعد از ان یعنی سال ۸۱ ، پدر بزرگم و با فاصله کمی خود او از دنیا رفتند.)

مادرم هم نگران است. و به شانس بدی که از کودکی داشته، لعنت می فرستد. باور او اینست که اگر شرایط زندگی بهتری داشت، می توانست کمکم کند تا مجبور نباشم به دیار غربت بروم.  

از بقیه فامیل و دوستان نیز کم کم و از عده ایی هم در اخرین روز با تلفن، خداحافظی کردم. (با بعضی هم به دلایلی هنگامی که ژنو رسیدم، تماس گرفتم.)

عجب فضای غریبیست ! نمی خواهم هیچ کس در روز پرواز به فرودگاه بیاید. به اندازه کافی به همگی زحمت داده ام. بنابراین، تنها عده اندکی را، از روز پرواز مطلع می کنم. به اندازه انگشتان دست.

دنیای عجیبیست ! با اینکه ظاهرآ دوستان بسیاری دارم، از دوران تحصیل، از همسایگان و همکاران که با مسئولیت سابق روابط عمومیم،‌ مرتبت می شود. و با وجودی که با عده بسیاری از افراد در ارتباطی نزدیک بوده ام. اما امروز، نمی توانم به راحتی با همگی سخن بگویم. عده ایی را چون، در عین اشنایی از محدویتهای عاطفی و ظرفیت کمشان مطلع هستم. عده ایی را زیرا می دانم، نمی توانم همه دلایل این هجرت را برایشان توضیح دهم. عده ایی را به علت اینکه نمی خواهم باعث زحمتشان شوم.......

خلاصه اینکه در روز حرکت، تنها یک اشنا، برای بدرقه به فرودگاه امده است. یک دوست که با ضمیر پاکش و نیت صادقانه اش خو گرفته ام. کسی که نه نگران مزاحمت برایش هستم. نه نگران حسادت و اسیب احتمالی و نه نگران اینکه از چیزی توقع کند و یا انتظاری به جز دوستی داشته باشد.

چقدر طول می کشد، تا هر کدام از ما از ترسها و عقده های خود بزرگ بینی یا خود کوچک بینی و یا عقده های کمبود رهایی یابیم. و چقدر طول می کشد تا دو انسان بتوانند با هم خو بگیرند،‌ با هم رشد کنند، با هم تلاش کنند تا روز به روز ارتقا یابند. با هم بر مشکلاتشان پیروز شوند، با هم ارام گیرند. و چقدر نادر است، اینچنین دوستی.

نمی دانم، شما چه فکر می کنید ؟ ایا اصلآ ممکن است،‌ که دو انسان صرفنظر از نیازها شان رفاقت را به عنوان یک ارزش باور کنند. و یکدیگر را بدون انتظار و توقع دوست داشته باشند ؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٥/٢/٧ - Mahdi HAMRAHI