teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

هم کلاسیهایم در پاریس و هم کلاسیهایم در تهران 1

تصمیم گرفتم با توجه به این که بسیاری از همراهانمان مایل هستند از خارج از ایران بیشتر بدانند. پستهایم را به دو بخش (پاریس و امروز) و (تهران و دیروز)  تقسیم کنم.

پاریس و امروز

همکلاسیهایم را در تهران کسانی تشکیل میدادند که دغدغه شان خرید موتور، ماشین.... بود.

همکلاسیهایم در پاریس کسانی هستند که اغلب باید در رستوران یا هتل..کار کنند تا بتوانند چیزی برای خوردن داشته باشند.

همکلاسیهای مرد در تهران نگرانیشان هزینه ازدواج بود و یافتن دختری که باب طبعشان باشد. و یا بعضآ خرید آپارتمان با وام.... و همکلاسیهای خانم اغلب نگرانیشان تکه های بشتری به جهاز اضافه کردن یا انتخاب شدن قبل از آنکه خیلی پیر شوند و دختر بمانند.

همکلاسیهایم در پاریس از مرد یا زن اصلآ به ازدواج نمی اندیشند. نه اینکه هزینه آن زیاد باشد. دختران نگران این هستند که بتوانند بیشتر از یک شب یا یک هفته یا یک ماه با کسی بمانند و به عبارتی مرد زندگیشان را بیابند. و پسران در پی این هستند که به هیچ وجه خود را برای طولانی مدت اسیر یک نفر نکنند و از زندگی و تنوع بهره ببرند. ضمنآ برای هر دو خرید آپارتمان نیز بسیار دور از دسترس است. و آنچه که از همه چیز مهمتر است یافتن (استج) کار عملیست که مستر(فوق لیسانس) آنها را معتبر کند. اگر چه برای استج باید مثل دیگران و حتی بیشتر از دیگران کار کنند با حقوقی ده برابر کمتر... دنباله در پست بعدی.

آمریکای لاتین :

کشورهای این منطقه از جهان به کشورهای انقلابها شناخته شده اند. تنها در مدت ۳۰ سال مابین ۱۹۷۰ و ۲۰۰۰ در این کشورها بیش از صدوبیست به اصطلاح انقلاب رخ داده است. برای چه به اصطلاح زیرا به جز شخصیتهای واقعآ مستقلی مانند امیلیانو زاپاتا و سیمون بولیوار دیگران در واقع فرماندهان نظامی بوده اند که اغلب با حمایت آشکار سفارت آمریکا در این کشورها بر علیه رهبران دیکتاتور خود کودتا کرده اند که خود آنها نیز دیکتاتورهای دست نشانده واشنگتن بوده اند و با احساس قدرت کاذب دیگر نمی خواستند از ارباب پیشین اطاعت کنند. البته امروزه با پیدایش کشورهای در حال توسعه آمریکای لاتین، مانند برزیل، آرژانتین، مکزیک، ونزوالا... که در سالهای ۷۰ بر اثر بهران نفت و کاهش سود دهی و اعتبار بانکهای اروپایی با (پترودلار) دلارهای نفتی کشورهای حاشیه خلیج فارس توانستند اقتصاد (تیرس) بانک و بورس خود را گسترش دهند و امروزه از سرمایه گذاری کشورهای چین و هند.. بهره می برند، که طبعآ نفوذ آمریکا مخصوصآ با دل مشغولیهایش در خاور میانه و آسیای مرکزی، روز به روز کاهش می یابد.

نیکلا در تهران،( تهران و دیروز)

در برج ۱۲ سال ۱۳۸۰ نیکلا یکی از دوستانم در ژنو به تهران آمد. می خواست تعطیلاتش را در ایران بگذراند و در عین حال با وجود سن ۴۰ ساله اش برای استفاده بیشتر از تعطیلات، نحوه روتوش عکسهای رنگی را نیز در تهران یاد بگیرد. این صنعتیست که در اروپا فراموش شده است و نیکلا امید دارد با یادگیری آن بتواند مشتریان بیشتری در ژنو بیابد.

نیکلا عکاس است و زندگی فقیرانه ایی را در ژنو می گذراند. زیرا آنچه که بسیار زیاد در اروپا می توان یافت، هنرمند؛ عکاس، نقاش، موزیسین و ...غیره است و اگر کسی برای استخدام در شرکتها یا سازمانهای دولتی  پارتی ندارد  و یا مجوز و سرمایه ایی  برای بازکردن مغازه، باید در فقر زندگی کند.

با کمک پدرم یک عکاس قدیمی را در میدان خراسان یافتیم که البته او نیز این مهارت را در حد تدریس نمی شناخت ولی استاد خود آقای حیدری را معرفی کرد تا به منزل او حوالی میدان رسالت برویم و با او در این مورد گفتگو کنیم. مشکل این بود که اغلب ما ایرانیان به محض اینکه یک بلوند را میبینیم گمان می کنیم نماینده ثروت اروپاست.

کمی طول کشید تا بتوانم توضیح دهم که هزینه غیر عادی از نیکلا گرفته نشود. اینکه او می توانست به ایران بیاید اما برای ما بسیار گرانقیمت است تا به خارج سفر کنیم تنها تفاوت پولیست. و بیمه بسیار اندک بیکاری سوییس که نیمی از آن باید خرج بیمه درمانی شود، در کناردرآمد یک عکاس غیر مشهور، در خود این کشور زندگی بسیار ساده و فقیرانه ایی را امکانپذیر می سازد.

از طرفی برای من هم فرصت خوبی بود زیرا نیکلا حاضر بود که مبلغ ۱۵فرانک سوییس که در خود این کشور هزینه یک شام ساده است را بابت ترجمه بپردازد که البته بعدآ با توجه به این که مجبور بودیم ساعتها در ترافیک شهری برای جابجایی صرف کنیم. تصمیم گرفتیم با موتور جابجا شویم که مبلغ ۵ فرانک در روز بابت آن به این حق الازحمه اضافه شد. یعنی حدود ۱۵ هزارتومان در روز که برای من نیز فرصت خوبی محسوب می شد. ضمنآ درخیابانهای پر رفت و آمد این روزهای قبل از عید و نجات مسافرانی که به تاکسی موتور پناه می برند نیز در تامین قسمتی از زندگیم یاری میکرد. و  کارگری گاه به گاه در نزد عمویم که در منازل کار تعمیر و نقاشی،.. انجام می دهد. زیرا با توجه به عدم مشخص بودن وضعیتم به هر حال نمی توانستم کاری را با قرارداد و حقوق ثابت شروع کنم.....

البته مشکل اشراف زدگی که در جامعه ایرانی ما وجود دارد و نامش را آبرو گذاشته ایم، این اجازه را نمی دهد که در مورد کارم که تناسبی هم با مسولیت سابقم ندارد با همسایگان سخنی بگویم. متاسفانه در ایران مصرف زده امان،در بسیاری موارد کار را عار می شماریم و دیگران را به خاطر شغلشان مورد تمسخر قرار می دهیم. و گمان می کنیم که بی کاری از کارگری با شخصیت تر است. تاثیر گرفته از قرنها پادشاهی و دیکتاتوری گروهی تافته جدا بافته که جامعه را  در هر دوران طبقاتی کرده اند انسانها را بر اساس شغلشان ارزش گذاری می کنیم و سپس هر روز خودمان، خودمان را در این طبقات کاذب که باور کرده اییم، گرفتارتر میکنیم.

 آیا شما اینطور فکر نمی کنید ؟!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٤/۱٢/٢۱ - Mahdi HAMRAHI