teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

بازگشت به تهران برای تغییر ویزا و 7 ماه انتظار

بازم سلام خدمت همه همراهان، دلدادگان و شب زنده داران عزیز،

ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم. مطالعه و بحث در مورد تحلیلهای ژئو پلتیک، در نقاط حساس و در حال تغییر دنیای امروز(چین، هند، آمریکای جنوبی و برزیل، فلسطین، آسیای میانه، افغانستان، عراق و ایران...) در میان علاقه مندان و فعالان آینده حقوق بشر و حفاظت از محیط زیست به زبان انگلیسی و فرانسه فرصت چندانی برای سخن دل با اهل دل و زبان مادری باقی نمی گذارد. اما این بحثهای استراتژیک با قشری از جامعه که دغدغه وجودشان بجای پاسخ به عقده های کمبود( فراستریشن) در واقع پاسخ به روح نگرانشان برای کمک به ستمدیگان، زخم برداشتگان و فقرای کره خاکیست لطفی دیگر دارد. اگر چه تحصیل در مقطع فوق لیسانس و تحقیق در موسسه روابط بین الملل و استراتژیک پاریس به همراه فعالان موسسات بشر دوستانه (بیوفورس) در میان کسانی که می خواهند  چیزی بیش از تیترهای به شدت انتخاب شده و اغراق آمیز روزنامه ها بفهمند خود تقدیریست ارزشمند که بخاطر آن پروردگارم را شاکرم.

کمی هم از ادامه ماجرا بگویم که بد قول نشده باشم(لبخند).

تهران، خرید یک فروند موتور سیکلت ۱۲۵ دست دوم و پیگیریه برنامه ریزیها !

تهران، ۲۸ ام برج یازده سال ۱۳۸۰،

حدودآ دوماهیست که در تهران هستم. اما توانستم کارهای زیادی را انجام دهم. به غیر از فعالیتها برای کارهای ویزای دانشجویی، درهمان دو هفته اول با تصمیم قبلی یک موتورهوندای ۱۲۵  دست دوم که متعلق به یکی از اقوام بود خریداری کردم. البته قراری که از قبل داشتیم این بود که قیمت خرید و فروش آن را در خیابان ۱۷ شهریور از چند جا بپرسیم و سپس به قیمت وسط معامله انجام شود.

اما در عمل در یک بعد از ظهر با حضور همه افراد خانواده عمه جان و در یک فضای دوستانه قولنامه ایی تهیه و امضا شد که حدود صدهزار تومان از قیمت خرید آن در نزد خریدار گرانتر بود،(یعنی تصادفی بودن موتور و بدنه جوش داده شده آن که بعدآ در هنگام فروش از آن مطلع شدم قیمت خرید آن را نسبت به مدل آن به شدت کاهش می داد.) بگذریم، حدود ششصد هزار تومان ته مانده سرمایه ام را خرج خرید موتور، ثبت نام در آموزشگاه رانندگی و کلاسهای زبان فرانسه جهاد دانشگاهی کرده ام.

و روزهایم را به غیر از شرکت در کلاسهای آموزش رانندگی، شرکت در کلاس، کار با سی دی یادگیری زبان فرانسه که از ژنو تهیه کرده بودم، به تدریس می پرداختم. یعنی توانستم خیلی سریع با برقراری مجدد ارتباط با آشنایان و پخش تراکت تدریس تضمینی عربی و انگلیسی و با استفاده از موتور که رفت و آمدم را به نقاط مختلف شهر تسهیل می کرد، چند شاگرد خصوصی پیدا کنم.

ضمنآ سری هم به همکاران سابقم در مرکز... زدم. در مدت ۶ماهی که من در ایران نبودم ظاهرآ سه مدیر روابط عمومی تغییر کرده است. واقعیت اینست که سن بیست و پنجساله من، درآمدم از طریق تدریس خصوصی و غیره در وقتهای آزاد و علاقه ام برای فعالیت در روابط عمومی باعث شده بود که حقوق پایین آنرا علی رقم اهمیت مرکز که حدود ۴۰۰۰ مرکز فرهنگی، اقتصادی و.... را در تهران تحت پوشش دارد بپذیرم. اما این موضوع در مورد بسیاری افراد نمی توانست صدق کند.( در مورد فعالیتهایم در این مرکز اگر عمری باقی باشد در پستهای بعدی خواهم نوشت.)

هزینه های سرسام آور و باز هم انتظار

۲۹ام برج یازده ۱۳۸۰،

علی رقم روی خوش و استقبال اقوام و دوستان، حتی هزینه های روزمره سرسام آور است و زمان به کندی میگذرد. خصوصآ که نمی دانم این ویزای لعنتی چند روز دیگر می خواهد آماده شود. هر بار که به سفارت می روم، می گویند که نامه شما در برن است یا در ژنو است یا اینکه بار دیگر در برن است.....!! نه پاسخ منفی دارم که بتوانم لااقل مشاغل قبلیم را پیگیری کنم و برای ادامه تحصیلم در تهران اقدام کنم و از یادگیریه این زبان پر دردسر فرانسه راحت شوم. و نه پاسخ مثبت که بتوانم در مورد ادامه مسیر مطمئن باشم.....

(دنباله ماجرا در پست بعدی)  

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٤/۱٢/۱٥ - Mahdi HAMRAHI