teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

ژنو، بورس تحصیلی و زبان فرانسه

دنباله ماجرا :       چگونه زبان فرانسه را آموختم ؟!

 اوایل ششمین ماه حضورم در ژنو بود، روزهای سختی که از آن در پست قبلی قصه ام سخن گفتم.

یک روز نامه ایی را دریافت کردم. مبنی بر اینکه با ثبت نامم در دانشگاه ژنو و یک بورس تحصیلی یکساله موافقت شده است.

مشروط به اینکه طبق ضوابط بتوانم در تاریخ مقرر یعنی حدود ۹ ماه بعد یعنی قبل از سال تحصیلی آینده در امتحان فرانسه ورودی دانشگاه قبول شوم.

لازم به ذکر است با توجه به اینکه ۸۰٪ جمعیت شهر ژنو خارجی هستند، یعنی متعلق به کانتونهای دیگر سوییس یا کشورهای دیگر هستند، اقلب زبان انگلیسی را بهتر از فرانسه صحبت می کنند. اما در عین حال برای ورود به دانشگاه رسمی این شهر باید به زبان فرانسه مسلط بود و دروس نیز اغلب به این زبان ارائه می شوند.

بنابراین امورات زندگی با همان زبان انگلیسی به خوبی میگذرد و من  قبل از دریافت این نامه چندان انگیزه قوی برای یادگیری این زبان نه خیلی ساده نداشتم.

اما حالا باید شروع می کردم، سخت و متمرکز به یادگیری زبان، چرا که حدود ۹ ماه بیشتر فرصت نداشتم تا سال تحصیلی آینده در دانشگاه مشغول به تحصیل شوم و از بورس ارائه شده نیز استفاده کنم.

به علاوه اینکه یک ماه دیگر ویزای توریستی من به پایان می رسید و برای جایگزینی ویزا با ویزای دانشجویی باید به تهران باز میگشتم و محیط فرانسه زبان را از دست میدادم.

بنابراین باید از این یک ماه نه نحو احسن استفاده شود.

ضمنآ از آنجاییکه دیگر پولی در بساط نمانده بود و خانواده هم که از طبقه متوسط هستند نمی توانستند کمکی بکنند باید فکری می کردم. با اصرار و وساطت یک دوست توانستم موافقت دانشگاه را برای آغاز پرداخت بورس زودتر از زمان مقرر و برای یادگیری زبان جلب کنم.

که البته این دوستی ماجرای خود را دارد، در این مدت پنج ماهی که به ژنو آمده بودم، دوستی صمیمانه ایی با ریاست یکی از دانشکده های ژنو پیدا کرده بودم. و مرتب یکدیگر را برای بحث مقایسه ایی در مورد موضوعاتی از فرهنگ و جامعه ایران و غرب می دیدیم که برایش بسیار جالب بود، ضمنآ در سن حدود ۴۷ سالگی مشغول یادگیری زبان انگلیسی بود و مکالمه با کسی که زبان انگلیسی را به عنوان زبان دوم و به نحوی ساده تر سخن می گوید وی را در تمرین مکالمه اش یاری می کرد.

وی که یک سوییسیه در اصل آلمانی زبان بود، فردیست بسیار متین، باهوش و انسان. معتقد به یکتایی خداوند است. اهل اندیشه است در عین حفظ باورهای مسیحی. ضمنآ قرآن را می شناخت و سفرهایی به کشورهای اسلامی داشت به همراه خاطرات خوبی از مسلمانهایی که با ایشان برخورد داشته.

بگذریم، دوستی این فرد عاملی شد تا بر خلاف پیش بینی من، به طوری غیر منتظره بتواند در مورد پرداخت زود هنگام بورس وساطت کند.

کلاسهای فرانسه را صبحها در مدرسه زبان (ایفج) آغاز کردم، ۹۰۰ فرانک سوییس ماهانه هزینه تحصیل در این مدرسه بود. بعداز ظهرها یک روز در میان کلاس خصوصی داشتم با جوانی سوییسی به نام فابریس، آگهی تدریس این جوان را در روی تابلوی اعلانات دانشگاه پیدا کرده بودم. کلاسهای فابریس با لطفی که به خرج داد و تخفیفی که قائل شد، هر دو ساعتی برایم ۸ فرانک سوییس هزینه داشت که تقریبآ نصف قیمت معمول بود.

ضمنآ متوجه شده بودم که می توانم برای تدریس زبان فارسی در همین محل تابلو اعلانات آگهی بزنم. که این کار نیز به این ترتیب انجام شد :‌ تدریس زبان فارسی به قیمت مناسب و یا در مقابل یادگیری زبان فرانسه،...اینکار یعنی تعویض یادگیری زبان در بین دانشجویان ژنو مرسوم است.

اولین تلفن مربوط  است به یک دختر خانم سوییسی که می خواهد زبان عربی کلاسیک را تمرین کند زیرا دانشجوی زبان عربیست در دانشگاه ژنو. حتمآ تعجب می کنید ولی حضور مشتریان ثروتمند عرب زبان و همچنین جمعیت تقریبآ ۲۰۰ میلیونی اعراب که حدود ۲۰٪ مسلمانان جهان را تشکیل می دهند باعث اهمیت این زبان در ژنو شده است و کسانی که مخصوصآ می خواهند در فروشگاهها، بانکها، یا هتلهای ژنو کار کنند، زبان عربی را نیز به همراه انگلیسی و فرانسه یاد می گیرند.

وجود همان اشتباه گرفتنهای زبان عربی و فارسی اینبار حسن اتفاقی بود که در کنار دانش زبان عربیم باعث شد تا بتوانم به این اولین داوطلب کلاسهای تعویض زبانم نه نگویم. بماند که بعدها این خانم و خانواده ایشان نیز محبت ویژه ایی را نسبت به من به خرج دادند.  کلاسهای ما هر روز در هنگام نهار برگزار می شد زیرا این دختر خانم هم مثل بسیاری از دانشجویان دیگر مجبور بود تا صبحها به کلاس درس برود و بعد از ظهرها کار کند و فقط ساعت ناهار را آزاد داشت که آنرا هم به تمرین دروس صبح در حین صرف نهار اختصاص داده بود.

من نیز علاوه بر این کلاسها، مرتب درحال یادگیری و مطالعه بودم. روزی ۱۳، ۱۴ ساعت و به اشکال متفاوت. واقعیتی که شاید باور نکنید همانطور که من خودم باور نمی کردم روزی بتوانم این قدر زمان برای یادگیری بگذارم. و امروز نیز به سختی باور می کنم که چگونه این ساعتها را گذرانده ام.

 منتظر دنباله ماجرا در پستهای بعدی من باشید. از همراهی همراهان همراه متشکرم. :-)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٤/٩/۱٧ - Mahdi HAMRAHI