teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

قدر

تنها یک جمله از معصوم ع عرض می کنم، که البته در مفاتیح الجنان هم مرقوم است.

بهترین اعمال در شب قدر تحصیل علم است.

 

تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه هوایی شده بره  پابوس امام رضا

اما هی فکر می کنه اونجا جای کفتراس

من که توی سیاهیا از همه روسیاترم       

میون اون کبوترا باچه رویی بپرم 

http://www.youtube.com/watch?v=LjCMyYY6XN8&feature=related 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٧/٦/۳۱ - Mahdi HAMRAHI

دنباله ماجرا پاریس 2

در نوبت پیش کمی از کلیات این شهر گفتم اما به زندگی خودم در این شهر فرنگ نپرداختم. خوب نیمه ماه مبارک رمضان است و ولادت امام صبر و صلح ع. اینهم چند کلمه با لحنی طنز برای شروع :

محله ما:

مابین منطقه چهاردهم و پانزدهم پاریس در نزدیکی برج مونت پرنس که منظره بسیار زیبایی از برج ایفل و مابقی شهر را می توان از بالای ان دید، پارک کوچکی وجود دارد بنام جرج براسن.

 جرج برسن:

وی خواننده محبوبیست که صدایش و مفاهیم گاها بی نزاکت شعرهایش که البته برای من عطر و بوی خودمانی پایین شهری دارد، امروز بخشی از فرهنگ عمومی فرانسوی گردیده است. وی از یکی از کشورهای اروپای شرقی به پاریس سفر کرده و با صدای دورگه اش تا مدتها در فقر و در نزدیکی این پارک زندگی می کرده است. اما روزی که یک سرمایه گذار وی را در حال خوانندگی با گیتارش در باری در مونت مرت ملاقات می کند اغازی است بر شهرت و موفقیتی چشمگیر. (حداقل ان اینست که این هنرمند مانند هزاران هنرمند دیگر تنها بعد از مرگش اعتبار نیافته است. ) 

کارلا برونی:

برای مثال کارلا برونی همسر کنونی سرکزی،یکی از شعرهایش را بازخوانی کرده که در پایین تقدیم می شود. سرکو رییس جمهور نه چندان محبوب فرانسه است که بازیگری شوخ طبع در این قطعه کمدی از وی تعریف و تمجید فراوان به عمل می اورد:) اینهم برای لبخند خوانندگان فرانسه دان این وبلاگ :

http://www.youtube.com/watch?v=sfXNXQA7kBA

 شعری را که کارلا از جرج برسن بازخوانی کرده است از چنان وجاهتی برخوردار است که قطعا اگر در ایران توسط هرکسی خوانده شود معلوم نیست چه بلایی برسرش بیاید.ضمن اینکه  حتی در رادیو فرانسه حق پخش نیافته است.  این شعر در سیستم یوتوب قابل دسترس است:)

http://www.youtube.com/watch?v=f03KAiuMVRw

خوب این دو بخش را بدون توضیح برای اینکه دوستان فرانسه زبانمان لبخندی بزنند اضافه کردم.

اما بازگردیم به پارک، این پارک هر روزه شاهد دویدن و ورزش و قدم زدن همسایه های اطراف از زن و مرد است. بسیار زیبا تزیین و نگهداری می شود و فروش کتاب دست دوم هر روز یکشنبه در کنار ان جزو مراکز پرطرفدار جستجوگران کتابهای قدیمی و کمیاب از سالها پیش است.

در نزدیکی این پارک در کوچه قدیمی که محل زندگی جرج بوده است و به طوری شگفت انگیز و مستمر مورد بازدید توریستهای ژاپنی قرار می گیرد در حالی که بسیاری از فرانسویان از وجود چنین مکانی شگفت انگیز :) بی خبرند، یک سویت کوچک 30 متری در طبقه هم کف یکی از ساختمانهای قدیمی وجود دارد. این بنا انقدر از سنش گذشته است که مالک صرف هزینه برای بازسازی ان را به صرفه نمی بیند. یک یخچال یک متر در یک متر و یک گاز کوچک وسایل اشپزخانه ان را تشکیل می دهد. و کلیه وسایل ان که در اصل از ایکا یعنی ارزانقیمت ترین مکانهای موجود در این شهر خریداری شده است توسط اینجانب مورد تعمیر و بازسازی ماهانه قرار می گیرد.  این همان اشیانه کوچکیست که به من و همسرفرانسویم به مدت حدود سه سال با کرایه ایی بالغ بر 1200 یورو ماهانه که برای شهر پاریس و این محله چندان گران محسوب نمی شود، پناه داده است.

دنباله در نوبتهای بعدی ...

شما فکر می کردید که در پاریس هم جاهای دنج و درویشی اینچنینی پیدا شود؟(وتازه انقدر هم اجاره بها داشته باشد.)

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٧/٦/٢۸ - Mahdi HAMRAHI

ایا ماه رمضان امسال پایانی خواهد بود بر غربت؟! با خاطره ایی از روز پیشواز

١٠ سال پیش در اینچنین روزی بود که دوستان سویسیم در تهران پیشنهاد صعود به شیر پلا را داده بودند. روز پیشواز بود و علی رغم اینکه مقید بودم روزه بگیرم به علت اینکه به ایشان قول داده بودم اخر هفته ایی که فرصت داشتند به کوه برویم پذیرفتم. بنابراین بعد از سحری که طبق معمول هر سال به تنهایی بیدار شدم و بعد از خوردن مختصری که از شب قبل اماده کرده بودم و بعد از انجام فریضه، سوار بر موتور سیکلت راهی شمال شهر شدم. از منزل ما در شهر ری تا میدان یوسف اباد منزل ایشان قرار بود با موتور بروم و سپس با وسیله نقلیه ایشان راهی سربند شویم تا از انجا صعود را اغاز کنیم.

من به اینکار عادت داشتم. و چندین سال بود که مرتب حداقل هر دو سه هفته یکبار به کوه می رفتم و معمولا هم در انجا همراهی انگلیسی زبان پیدا می کردم که مکالمه ام را تقویت کنم. تنها تفاوت اینبار این بود که از قبل با یک زوج، که انگلیسی می دانستند، هماهنگ کرده بودم. ضمنا با توجه به اینکه در روابط عمومی مشغول بودم و این زوج خبرنگار اجتماعی بودند، انعکاس تلکسهای خبریمان تسهیل می شد.

به هر حال کارها طبق برنامه پیش رفت.  البته تنها حدود ظهر بود که به پایین کوه رسیدیم. ماشین را پارک کردیم. و راهی شدیم. در طول مسیر رفت و برگشت سرج و مریلار چندین بار ایستادند و در کافه های بین راه به صرف نوشیدنی یا خوردنی پرداختند. ساده نبود. با توجه به اینکه رسما ماه رمضان اغاز نشده بود همه چیز به سادگی در دسترس بود. از بوی کباب گرفته تا تشنگی ناشی از تعرق را تحمل کردن و با خوشرویی به مسیر ادامه دادن، اگر به کوه پیمایی عادت نداشته باشید، قطعا ممکن نیست. چندین بار تعارف کردند اما من تشکر کردم و امتناع نمودم.

روز تمام شده بود. کوهپیمایی را به پایان رسانده و محله تجریش سوار بر وسیله نقلیه اشان در حرکت بودیم که اذان مغرب از بلندگوهای مساجد به گوش رسید. ( امروز که این سطور را می نویسم، چقدر دلم برای این صدای اذان تنگ شده است.) از سرج خواهش کردم که کنار یک کله پاچه ایی توقف کند. تعجب زده نگاهم کرد و ناگهان با تغیر و تعجب اه کوچکی کشید: شما(یا تو، ترجمه you) روزه بودید?! بله اما مشکلی نیست. قول داده بودم که وقتی فرصت شد، میایم.

 ابتدا به شدت معذب بودند. گویی احساس تقصیر می کردند. اما بعد از اینکه توضیح دادم کمی ارام شدند. به ایشان گفتم که در واقع اولین بار نیست که در هنگام روزه داری به کوه می روم. و در مقابل امام علی ع، که سعی می کنیم به ایشان اقتدا می کنیم، کاری نکرده ام.  

درحالیکه ان بزرگوار در گرمای کوفه زیر افتاب سوزان و با زبان روزه چاه می کندند تا نخلستانی را اباد کنند و به نیازمندان ببخشند.

می دانستند که خودخواه تر از ان هستم که با دروغ خود را تحقیر کنم. و در واقع انروز تمام وقت شاهد بودند که دروغی در کار نیست. اما به هرحال این کوه پیمایی اغاز یک دوستی بود که سه سال بعد موجب شد وسایل سفر کم هزینه ام به سویس فراهم شود. البته خودشان پیشنهاد کرده بودند. و در مقابل تردید من هم تعجب زده شده بودند. چرکه انقدر جوانانمان از ایشان راه های رفتن به خارج را پرسیده بودند که فکر می کردند به محض اینکه این پیشنهاد را مطرح کنند خواهم پذیرفت. البته در طول و بعد از سفر نیز منصفانه انچه که توانستند کمک کردند که کارها بخوبی پیش برود. ولی خوب فکر نمی کردند که انقدر سرسخت باشم که حاضر شوم به کار در رستوران و زندگی در یک اطاق 2 در 3 برای ادامه تحصیل تن در دهم و استقلال رایم را حفظ کنم.

امروز هفت سال است که در غربت به سر می برم. بسیاری از مشکلات به لطف خدا و اخیرا با کمک همسر فرانسویم حل شده است. دو دوره فوق لیسانس و تسلط بر زبان فرانسه به عنوان زبان چهارم  و تولد یک فرشته کوچک بنام سارا-شهربانو، میوه تحمل سالها سختی بوده است. 

Sara-Shahrbanou dar lebassi hedyeh

اما هنوز کاری پیدا نکرده ام و بدهکاری بسیار سنگین نیز بر گرده ام باقی مانده است. صد البته اگر هفت سال پیش می دانستم که شغل و تحصیل و تدریسم را در تهران رها می کنم و هفت سال بعد راه پس و پیش نخواهم داشت، این حرکت را شروع نمی کردم. اما به هر حال امروز در صخره نوردی زندگی به گردنه ایی رسیده ام که بازگشتم مساوی با سقوطم است. اما به نظر می رسد که راه باریکه ایی برای ادامه وجود دارد. پس به امید خدا ادامه می دهیم. و شاید هم ماه رمضان امسال گذر از این گردنه ممکن شود. انشاالله.

قطعه فیلمی که دوستی عزیز از حرمی عزیزتر برایم فرستاد، بار دیگر توانایی به دست گرفتن قلم را به من باز گرداند. امامم، خیال کن که غزالم.

http://www.youtube.com/watch?v=9sIkEi-PvlI

برای این پست سوالی ندارم. به جز التماس دعا.

یا علی مدد !

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٧/٦/۱٠ - Mahdi HAMRAHI