teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

به ايران ميايم !

به ایران می ایم،

شاید که سالهای غربت و دوری از وطن خسته ام کرده است.

شاید که روزی بیش از ده ساعت فعالیت را دیگر نمی توانم برتابم. نمی دانم.

به ایران می ایم،

شاید که مشکلات روزمره بهانه ای شده است، شاید که پنج سال دوری از نزدیکان، دوستان و دوری از همزبانان و دوری از صدای اذان.....نمی دانم، 

به ایران می ایم،

شاید پیر شده ام. شاید از پرواز لاشخورها بر فراز وطن دلگیر شده ام.

شاید که اینهمه ازار بیگانگان بر ریشه های وجودم سنگینی می کند.

شاید که دیگر توان استقامت و ماندن ندارم.

شاید که ماندن در باز امدن متبلور است.نمی دانم.

به ایران می ایم،

شاید که بوی بهاران را از ایران، پایتخت پارس می جویم.

همانجا که نگاهش اسمانیست. همانجا که دلش دریاییست، همانجا که زمزمه کودکانش کربلایست، همانجا که هنوز سوسوی جوانمردی را می توان یافت. سرزمین دلاورانی به بلندای دماوند، و به مهابت کویر، سرزمین زنان و مردان عشق،

همانجا که امروز امید دلخستگان جهان است،

به ایران می ایم،

حالا دیگر ایرانمان برایم بهشتی دست نیافتنی جلوه می کند.

بهشتی که در ان هنوز سخنی از مهر مانده است و سرودی از خورشید به گوش می رسد.

به ایران می ایم،

و شاید هم حق با تو است. حق با شماست. حق با انهایست که همه جای دنیا را خاکستری می بینند. نمی دانم.

به ایران می ایم،

و شاید که اینبار، ایرانمان را نشناسم !؟ شاید که ایرانم مرا نشناسد ؟!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/٢/٤ - Mahdi HAMRAHI