teyye in marhale bi HAMRAHIye khezr makon

 

ایده الیسم یا رئالیسم،

ایده الیسم یا رئالیسم،

آرمان گرایی یا واقع گرایی ؟!

عده ایی می گویند می خواهند واقع بین باشند.

 بنابراین سعی می کنند. بدیها، جنگها، دوروییها، کینه ها، حسد ها و رقابت بر سر تصاحب بیشتر را ببینند. از استثمار بشر در طول قرون و اعصار می گویند. از دینها تریاک توده ها، از قتل عامهایی که به نام مسیحیت یا اسلام و یا یهودیت صورت گرفته و می گیرد شاهد می آورند.

 عده ایی دیگر، از رسانه ها به عنوان جانشین کلیسا در قرن جدید و وسیله جدیدی برای استثمار کردن، به خواب رفتن، سرگرم شدن و چپاول آرام انسانها می گویند. از دموکراسی به عنوان دین جدید که قتل عام بی گناهان را توجیه می کند. از اینکه در تمام دنیا خداوندان زر و زور و تزویر هر روز به نامی و به یک وسیله ایی ضعیف ترها را زیر پا له می کنند. کودتاها، حمله به بیگناهان مافیاهای اسلحه و مواد مخدر که امروز از دولتها قدرتمندترند و تعیین کنندگان واقعی رئیس جمهورها و سیاستمداران بزرگترین کشورهای امروز دنیا چون چین و آمریکا، روسیه و بسیاری دیگر هستند.

عده ایی می گویند که می خواهند حقیقت بین باشند.

 از باید ها و نبایدها سخن می گویند. از آرمانهای بشر از مدینه فاضله، از آنچه که انسانها ندارند و می خواهند داشته باشند. از عدا لت و وظایف دولتها و ملتها می گویند.

درمیان این عده : عده ایی از مدینه النبی می گویند، عده ایی از شهر مدنی. هر کدام به نوعی باور دارند و از باورها و ارزشها می  گویند. 

عده ایی از قلوب انسانها، از دلهای خسته ایی که منتظر ناجی مو عدند می گویند. عده ایی دیگر از آنها از دنیای مدرن، از علوم دقیق می گویند و سیانس. از عقل بشری و ضرورت عقل گرایی هر چه بیشتر.

گروهی اروپا و آمریکا را اتوپی ایران می دانند و گروهی دیگر شهر رسول الله را در آغاز هجرت معیار قرار میدهند.

حال چه باید کرد ؟ به نظر شما، بهترین دیدگاه کدام است ؟ خوشبختی بشر را کدام یک از این شیوه های اندیشیدن تأمین می کند ؟

دنباله ماجرای سفر به غربت و نتیجه گیری این بحث را در پست بعدی دنبال خواهیم کرد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٤/٩/٢٦ - Mahdi HAMRAHI

ژنو، بورس تحصیلی و زبان فرانسه

دنباله ماجرا :       چگونه زبان فرانسه را آموختم ؟!

 اوایل ششمین ماه حضورم در ژنو بود، روزهای سختی که از آن در پست قبلی قصه ام سخن گفتم.

یک روز نامه ایی را دریافت کردم. مبنی بر اینکه با ثبت نامم در دانشگاه ژنو و یک بورس تحصیلی یکساله موافقت شده است.

مشروط به اینکه طبق ضوابط بتوانم در تاریخ مقرر یعنی حدود ۹ ماه بعد یعنی قبل از سال تحصیلی آینده در امتحان فرانسه ورودی دانشگاه قبول شوم.

لازم به ذکر است با توجه به اینکه ۸۰٪ جمعیت شهر ژنو خارجی هستند، یعنی متعلق به کانتونهای دیگر سوییس یا کشورهای دیگر هستند، اقلب زبان انگلیسی را بهتر از فرانسه صحبت می کنند. اما در عین حال برای ورود به دانشگاه رسمی این شهر باید به زبان فرانسه مسلط بود و دروس نیز اغلب به این زبان ارائه می شوند.

بنابراین امورات زندگی با همان زبان انگلیسی به خوبی میگذرد و من  قبل از دریافت این نامه چندان انگیزه قوی برای یادگیری این زبان نه خیلی ساده نداشتم.

اما حالا باید شروع می کردم، سخت و متمرکز به یادگیری زبان، چرا که حدود ۹ ماه بیشتر فرصت نداشتم تا سال تحصیلی آینده در دانشگاه مشغول به تحصیل شوم و از بورس ارائه شده نیز استفاده کنم.

به علاوه اینکه یک ماه دیگر ویزای توریستی من به پایان می رسید و برای جایگزینی ویزا با ویزای دانشجویی باید به تهران باز میگشتم و محیط فرانسه زبان را از دست میدادم.

بنابراین باید از این یک ماه نه نحو احسن استفاده شود.

ضمنآ از آنجاییکه دیگر پولی در بساط نمانده بود و خانواده هم که از طبقه متوسط هستند نمی توانستند کمکی بکنند باید فکری می کردم. با اصرار و وساطت یک دوست توانستم موافقت دانشگاه را برای آغاز پرداخت بورس زودتر از زمان مقرر و برای یادگیری زبان جلب کنم.

که البته این دوستی ماجرای خود را دارد، در این مدت پنج ماهی که به ژنو آمده بودم، دوستی صمیمانه ایی با ریاست یکی از دانشکده های ژنو پیدا کرده بودم. و مرتب یکدیگر را برای بحث مقایسه ایی در مورد موضوعاتی از فرهنگ و جامعه ایران و غرب می دیدیم که برایش بسیار جالب بود، ضمنآ در سن حدود ۴۷ سالگی مشغول یادگیری زبان انگلیسی بود و مکالمه با کسی که زبان انگلیسی را به عنوان زبان دوم و به نحوی ساده تر سخن می گوید وی را در تمرین مکالمه اش یاری می کرد.

وی که یک سوییسیه در اصل آلمانی زبان بود، فردیست بسیار متین، باهوش و انسان. معتقد به یکتایی خداوند است. اهل اندیشه است در عین حفظ باورهای مسیحی. ضمنآ قرآن را می شناخت و سفرهایی به کشورهای اسلامی داشت به همراه خاطرات خوبی از مسلمانهایی که با ایشان برخورد داشته.

بگذریم، دوستی این فرد عاملی شد تا بر خلاف پیش بینی من، به طوری غیر منتظره بتواند در مورد پرداخت زود هنگام بورس وساطت کند.

کلاسهای فرانسه را صبحها در مدرسه زبان (ایفج) آغاز کردم، ۹۰۰ فرانک سوییس ماهانه هزینه تحصیل در این مدرسه بود. بعداز ظهرها یک روز در میان کلاس خصوصی داشتم با جوانی سوییسی به نام فابریس، آگهی تدریس این جوان را در روی تابلوی اعلانات دانشگاه پیدا کرده بودم. کلاسهای فابریس با لطفی که به خرج داد و تخفیفی که قائل شد، هر دو ساعتی برایم ۸ فرانک سوییس هزینه داشت که تقریبآ نصف قیمت معمول بود.

ضمنآ متوجه شده بودم که می توانم برای تدریس زبان فارسی در همین محل تابلو اعلانات آگهی بزنم. که این کار نیز به این ترتیب انجام شد :‌ تدریس زبان فارسی به قیمت مناسب و یا در مقابل یادگیری زبان فرانسه،...اینکار یعنی تعویض یادگیری زبان در بین دانشجویان ژنو مرسوم است.

اولین تلفن مربوط  است به یک دختر خانم سوییسی که می خواهد زبان عربی کلاسیک را تمرین کند زیرا دانشجوی زبان عربیست در دانشگاه ژنو. حتمآ تعجب می کنید ولی حضور مشتریان ثروتمند عرب زبان و همچنین جمعیت تقریبآ ۲۰۰ میلیونی اعراب که حدود ۲۰٪ مسلمانان جهان را تشکیل می دهند باعث اهمیت این زبان در ژنو شده است و کسانی که مخصوصآ می خواهند در فروشگاهها، بانکها، یا هتلهای ژنو کار کنند، زبان عربی را نیز به همراه انگلیسی و فرانسه یاد می گیرند.

وجود همان اشتباه گرفتنهای زبان عربی و فارسی اینبار حسن اتفاقی بود که در کنار دانش زبان عربیم باعث شد تا بتوانم به این اولین داوطلب کلاسهای تعویض زبانم نه نگویم. بماند که بعدها این خانم و خانواده ایشان نیز محبت ویژه ایی را نسبت به من به خرج دادند.  کلاسهای ما هر روز در هنگام نهار برگزار می شد زیرا این دختر خانم هم مثل بسیاری از دانشجویان دیگر مجبور بود تا صبحها به کلاس درس برود و بعد از ظهرها کار کند و فقط ساعت ناهار را آزاد داشت که آنرا هم به تمرین دروس صبح در حین صرف نهار اختصاص داده بود.

من نیز علاوه بر این کلاسها، مرتب درحال یادگیری و مطالعه بودم. روزی ۱۳، ۱۴ ساعت و به اشکال متفاوت. واقعیتی که شاید باور نکنید همانطور که من خودم باور نمی کردم روزی بتوانم این قدر زمان برای یادگیری بگذارم. و امروز نیز به سختی باور می کنم که چگونه این ساعتها را گذرانده ام.

 منتظر دنباله ماجرا در پستهای بعدی من باشید. از همراهی همراهان همراه متشکرم. :-)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٤/٩/۱٧ - Mahdi HAMRAHI

پسیکو ژنز و سوسیو ژنز، تصویر ایرانیان و اعراب

بحث جالبی پیش اومده حیفه که تو وب ننویسم. شرمنده بازم دنباله قصه ام میمونه برای دفعه بعد.

                    کدها و نشانه ها، پیش قضاوتها و ترسها

نکته اول در مورد مطلب لاله، خیلی سئوال جالبیه. راستش نوبرت الیاس یه تحلیلی داره که بهش می گه (پسیکو ژونس و سوسیو ژونس) پیدایش ساختار روانی شخصیت و پیدایش جوامع. تو این بحثش توضیح می ده که وقتی خشونتهای بیرونی، مثل جنگهای قبیله ایی یا منطقه ایی کم می شه، جامعه بصورت مدرن همراه با ارتش و نیروی امنیتی و...ایجاد می شه. آدمهایی که تا دیروز احساساتشون رو همراه با خشونت بیان می کردند و هر کدام به نوعی درحال دفاع از خود بودند. شروع به فروخوردن عواطفشون می کنند و ابراز احساسات و نفرت و علاقشون پیچیده تر می شه. تا زمانی که ترسها و نگرانیهای بیرونی درونی می شن. مثل کودکی که ابتدا از ترس پدر و مادر خود را کنترل می کند تا زمانی که این ترس از پدر و مادر درونی می شود. او خود آن را باور می کند. نمونه ایی می شود از حرکات پدر و مادر اگر چه خود از رفتارهای ایشان در عذاب بوده.

درنگاهی کلی به مباحث دینی وقتی که سرزمین مسلمانان به وسیعترین سطح خود رسیده است می بینیم که امام علی بر جهاد اکبر تاکید می کند. یعنی جنگ علیه خود. یعنی ترسهایی که در زمان جاهلیت از قبایل همسایه ویا کسی که زور بازوی بیشتری دارد وجود داشت تبدیل می شود به ترس از خود و از رفتار خود که مبادا دوچار خطا شوم.

در دانشگاه ژنو زمانی که استاد  جامعه شناسی، جوامع بعد از رنسانس (قرن ۱۷ میلادی) را در اروپا جوامع متمدن می خواند زیرا که در آنها ترس از خویشتن وجود دارددر گفتگویی خصوصی بیان اینکه در ۱۴ قرن پیش اینگونه بر (جنگ با خود) در میان مسلمانان تا کید شده، مو جب تعجب عمیق استاد شد.

اما پاسخ وی در این گفتگوی دوستانه این بود : ولی امروز جهاد(جنگ مقدس)یی را که مردم جهان(غرب) می شناسند، توسط القاعده در اینترنت و توسط رسانه های جمعی بین المللی در جهان معرفی شده است که همان کشتن بی گناهان و شهروندان غیر نظامی است !!!

باور اغلب مردم اروپا  آنطور که در این چهار سال توانسته ام بفهمم به طور واضح اینست : این پولهای عربستان سعودیست که القاعده و آنچه که تروریسم اسلامی شناخته می شود را حمایت می کند.

اما مطلب دیگر درونی شدن ترسهاست که در طی مدت زمانی نسبتآ طولانی در عمر یک فرد تبدیل به ترس و بد بینی فرد نسبت به کدها و نشانه هایی که با آن ترسها همراه بوده است می شود.

                             تصویر ایرانیان و اعراب

در مورد سئوال ساحره عزیز، شناخت مردم سوییس و فرانسه و آلمان و انگلیس و حتی دانشجویان آمریکایی که تا کنون با ایشان برخورد داشته ام. . به طوری محسوس نسبت به هویت ایرانی مثبت است.

در واقع این کشورها به نوعی فراگیرتر مقصد مهاجرت ایرانیان بوده است. و اغلب ایرانیانی که به این کشورها مهاجرت کرده اند از طبقه تحصیل کرده و متمول بوده اند که به علاوه مهمان نوازی و خون گرمی ایرانی ایشان تصویر دلنشینی از ایران برای مردم ایجاد کرده است.

این تصویر متفاوت است با تصویر مسلمانان عرب حاشیه خلیج فارس در ژنو که درامدهای کلان مراکز فساد این شهر را حتی در حد دعوت فاحشه های مرد به خانه های بزرگ و خریداری شده اشان تامین می کنند. و از طرفی تابستانهای ژنو هر کدام از ایشان با ده پانزده نفر عائله که چشم پسرهایشان از دیدن زنهای اروپایی از حدقه درامده و مشتری حشیش و ماریجوآننای قاچاقچیان اطراف دریاچه ژنو هستند و دخترهایی که در چادرهای بلند عربی و پوشیه پیچیده شده اند اما عصرها دور از چشم خانواده اما در معرض دید مردم شهر کوچک ژنو با وضعی عریانتر از اروپاییان و آرایشی غلیظ در محلهای بخصوصی از شهر در حال رقص و دلبری ظاهر می شوند.

اما در فرانسه تصویری دیگر از اعراب شناخته شده است. این تصویر اعراب مراکشی الجزایری و تونسی است. چرا که مو جهای متفاوتی از این اعراب به دنبال نیاز کارخانه های کشور فرانسه به این کشور آمده اند.

طبقه کارگری، نه چندان تحصیل کرده، نه چندان تمیز که مخصوصآ در حال حاضر فرزندان ایشان بیشتر در حاشیه شهرها زندگی می کنند. با داشتن پاسپورت فرانسوی ۵۰٪ بیکاری دارند و در نتیجه بیشتر باندهای قاچاق مواد مخدر و کالا با استثمار و قربانی کردن این دسته از جوانان هر روز ثروتمندتر می شوند. که شورشهای اخیر نیز توسط این دسته از باندهای حاشیه شهری باعث سوزانده شدن ۳۰۰۰۰ وسیله نقلیه از مردم عادی و بیگناه دیگر شد. خصارتی که بیمه نیز از پرداخت آن سرباز میزند !!

حالا بار دیگر سئوال چند روز پیش خود را تکرار می کنم، به راستی خوشبختی چیست و آیا این افراد از ایرانیان خوشبخت ترند ؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٤/٩/۱٤ - Mahdi HAMRAHI

از فرهنگ و هویت فرهنگی تا شوک فرهنگی

سلام یکی از دوستام زنگ زده بود، می گفت بابا پس تو کجایی ؟! منتظریم ببینیم بقیه قصه رو کی و چه جوری تعریف می کنی.

گفتم باشه ولی قبل از اینکه بقیه اش رو تعریف می کنم می خوام یه پرانتز باز کنم از یه مطلب مهم بگم. اغلب ما ایرانیها از این پدیده روانشناسی درک کاملی نداریم. علتشم سادس. همه درآمدمون رو میدیم خرج یه چیزایی می کنیم که بهش می گیم آبرو. لباس و فرش و ظرف و ظروف و ...این طور چیزا وقتی این خارجیها میان ایران می گن شما اشراف زده این، زندگیهاتون خیلی لوکسه.

اینجا آدما بیشتر درآمدشون خرج سفر می کنند در نتیجه با این پدیده ایی هم که می خوام در موردش صحبت کنم بیشتر آشنایی دارند.

این پدیده اسمش هست :

                                 شوک فرهنگی 

البته اول باید فرهنگ و هویت فرهنگی رو تعریف کرد. تا بعد بشه در مورد شوک فرهنگی حرف زد.

با دوست روشنفکرمون یه سری ایمیل مفصل در این مورد رد و بدل کردیم.

فرهنگ و هویت فرهنگیه هر جامعه ایی در واقع همون زبان و استدلالیست که حکومتها توسط آن تصمیمات خود رو توجیه می کنند.

در بعضی از کشورها این هویت یک هویت ملیست که در مرزهای ملی خلاصه می شود. یک هویت که ترکیبیست از زبان، دین، قسمتهایی از تاریخ. که در حال حاضر در اکثر کشورهای اروپایی یک چنین تعریف ترکیبی از هویت داده می شود. اما نقطه عطف هویت در جهان مدرن، حرکت از جمع گرایی بسوی فردگراییست یا همان هویت فردی.

در بعضی دیگر در وهله اول یک هویت نژادیست. آلمان در زمان جنگ جهانی، صربستان در بالکان،  ...بر ریشه نژادی استوار است. هر چند که در جهان امروز نژادپرستی یا همان ریسیزم از مضحک ترین و در عین حال خطرناکترین باورها محسوب می شود.

در برخی دیگر از کشورها این هویت به طور غالب یک هویت دینیست مانند عربستان سعودی با تعریف آل سعود از دین !!

در برخی دیگر از کشورها یک هویت بر اساس زبان مشترک است. مثل برخی کشورهای عربی یا چین.

بگذریم غرض اینکه وقتی انسان مسافرت می کند و تصمیم به اقامت طولانی در کشوری دیگر می گیرد. با تفاوتهای برداشتها، اصول وارزشهای جدید اجتماعی بر اساس سیستمی دیگر برخورد می کند.

 یعنی صرف نظر از ارزشهای مطلق که نقطه اشتراک ادیان الهی و حقوق بشر هستند

 و در همه دنیا عمومیت دارند تمامی رفتارها و گفتارها، طرز نشستن، طرز راه رفتن،.....می توانند کدها و نشانه هایی باشند برای پذیرش یا عدم پذیرش شما در یک جامعه.

اینگونه است که این کدهای ناگفته که در حافظه ناخودآگاه انسان ضبط هستند می توانند چون تارهای یک ساز بسیار حساس با اشاره ایی به صدا درآیند. صدایی هنجار و زیبا و یا صدایی نا هنجار و گوشخراش ایجاد کنند.

اما در شرایط هیجان، انسانها بر اساس همین حافظه ناخودآگاه واکنشهای متفاوتی دارند. عده ایی، حالت تهاجمی به خود می گیرند و همه چیز و همه کس را مورد حمله و بد بینی قرار می دهند. عده ایی حالت دلمردگی پیدا می کنند و گوشه گیر می شوند، عده ایی دو شخصیتی می شوند و به نوعی نفاق و اسکیزوفرنی دوچار می شوند، عده ایی به حالتهای کودکی باز می گردند....

در میان ایرانیانی که به ژنو، و پاریس آمده اند، از جمله خودم به نوعی تمام این حالات را با شدت و ضعف متفاوت مشاهده کرده ام.

ژنو آخرین سنگ حرم سرمایه داری و شهری محسوب می شود که درآن بر اساس آمار کیفیت زندگی از بالاترین سطح خود در میان تمام کشورهای جهان برخوردار است. سویس کشوریست که با داشتن حدود شش میلیون جمعیت از لحاظ ثروت یکی از ده کشور اول دنیاست.

ولی می بینید که کاملآ صادقانه در روزهای آخر شش ماه اول اقامتم در این کشور با واکنشی تهاجمی، بیشتر، نقاط سیاه این تابلوی رنگارنگ را می دیدم. اگر چه این نقاط واقعیت عینی هستند. اما در یک شرایط شوک فرهنگی و عدم فهم متقابل یکدیگر،  انسان تنها می تواند نیمه خالی لیوان را ببیند.  

بارها پیش آمد که کسانی در خیابان بدون هیچ گونه آشنایی قبلی با نگاهی خصمانه بدرقه ام کنند، یا کلامی ناخوشایند بر زبان آورند.

اما امروز می دانم اگر چه به شکلی مرتب و تمیز و مدرن از دیدگاه ایرانیان لباس می پوشیدم ولی عدم شناخت ایرانیان توسط دیگران و آن چیزی که در جامعه شناسی به آن کدهای پوششی گفته می شود باعث می شد تا مرا با ایل و تبار عربهای پادشاهی و ثروتمند از نفت ملتها شان اشتباه بگیرند. کسانی که هرسال تمام شهر ژنو برای پذیرایی از ایشان آماده باش می شود و هر ساله میلیونها دلار در این شهر خرید می کنند و ریخت وپاش می کنند. مثلآ شاهزاده ایی از عربستان سعودی که برای شامش به اندازه سی نفر غذاهای مختلف طبخ می شود و دست آخر به جز اندکی که این شاهزاده پیر به دهان می گذارد ما بقی به دور ریخته می شود. در مقابل چشمانی که ایشان را پرده دار کعبه مسلمین می دانند و شاهد مرگ هزاران کودک مسلمان در آفریقا از شدت گرسنگی و فقر هستند.  

منتظر بقیه قصه ام در پست بعدی باشید :-)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٤/٩/۱۱ - Mahdi HAMRAHI

چگونه راهی غربت شدم ؟!

                               چگونه راهی ولایت غربت شدم ؟!       
یکی از رفقامون می گفت آقا از اون شابدولعظیم شما تا پاریس و ژنو خیلی راه است. تو چه جوری موفق شدی ؟!

گفتم باور کن ایندفعه رو با اصرار بهمون قبولوندن که مشتی: آینده ای عالم بستگی به خروج تو داره. هر چند که خودم خیلی وقت بود، یعنی از وقتی که زبونم به انگلیسی حرف زدن باز شد می خواستم سفر ملوکانه رو آغاز کنم. بعدشم شروع کردیم به عربی صحبت کردن و بعدشم فرانسوی رو دست و پا شکسته و تاتی تاتی.

یه روزبهم گفتن واست با نماینده هلال احمر و صلیب سرخ جهانی تو ژنو قرار ملاقات گذاشتیم تا بتونی با توجه به آشناییت با سه زبان، تو این سازمان انسان دوستانه شروع به کار کنی.

اقرار می کنم که اولش باورم نمی شد و کلی خوشحال شدم. که چی از این بهتر هم خدا رو داریم هم دنیا.

 ولی بعد که حساب کردم دیدم باید آپارتمانمو تو آهنگ بفروشم و خرج سفر کنم. این آپارتمان ۳۰ متری در واقع با وام و قرض و قول و درآمد ۳و۴ سال کار تهیه شده بود و همه سرمایه مرا تشکیل می داد.باید ضمنآ درس و کارم رو تو تهران رها کنم. و دل و بزنم به دریا. یه دفعه تو همه برنامه ریزیهام شک کردم. 

مدتها بود که دوست داشتم از دانش زبانی که با مرارت آموخته بودم بهره ببرم. اما حالا هیچ چیز در آینده روشن نبود. باید سرمایه کوچکم رو هزینه می کردم و از همه بدتر از خانواده و دوستان دور میشدم، به امید یک هدف بزرگ اما نه چندان مطمئن. دو سه ماهی طول کشید تا تصمیم بگیرم. با خود می اندیشیدم فرصتی است برای اکتشاف افقهای تازه و اگر به نتیجه نرسید. راه بر گشت باز است.

غافل از اینکه تقدیر طور دیگری رقم خورده بود.......

سفر انجام شد و مصاحبه با آقای ..... مسئول امور خاور میانه سازمان انسان دوستانه مربوطه. گفتند اینکه به عنوان یک ایرانی تحصیل کرده در علوم سیاسی و انسانی در عین حال می توانید به سه زبان صحبت کنید و با وجود سن نه چندان زیاد بسیار فعال بوده اید امریست قابل تحسین اما اگر می خواهید با ما همکار شوید باید مدرکی داشته باشید که در خارج از ایران شناخته شده باشد و اگر می خواهید مثلآ در دانشگاه ژنو مشغول تحصیل شوید، باید به زبان فرانسه هم به عنوان زبان چهارم مسلط باشید. شاید هم به نوعی اشکال تراشی بود ولی به هر حال حالا که پیمودن این کوه را آغاز کرده بودم باید تا قله ادامه میدادم. بارها در صعود به کوههای شمالی مشرف به تهران همین جمله را تکرار کرده بودم و بارها در برف و سرما یا در آفتاب و گرما ساعتها به بالا رفتن آهسته و پیوسته ادامه داده بودم.

بسیار خوب تا اینجای کار، این پرنده مهاجر تنها، سفر نسبتآ خوبی پشت سر گذاشته بود و دنیایی متفاوت با ایرانمان را شاهد بود.

اما نیمی از سرمایه موجود مصرف شده بود و هیچ منبع درامدی یا امکان کار برای کسی که با ویزای توریستی از ایران خارج شده، وجود ندارد. از این به بعد چه باید می کردم. چگونه باید اموراتم را می گذراندم. و اگر قرار است در دانشگاه ژنو پذیرفته شوم باید ابتدا منبع درآمدی میافتم و ضمنآ راهی طولانی را در تسلط به زبانی جدید در حد دانشگاهی در پیش داشتم. والا ادامه این مسیر امکان پذیر نبود.

شروع به رایزنی نمودم و ضمنآ کلاسهای فرانسه هم را با اندک سرمایه باقی مانده آغاز کردم. با ریاست دانشکده های ادبیات، علوم انسانی، علوم اقتصادی و الهیات مذاکره کردم. البته تمامآ به زبان انگلیسی، لازم به ذکر است که بورسهای اندک از طریق دانشگاه ژنو به متقاضیان به صورت رندوم و همچنین بر اساس مصاحبه و میزان علاقه در یادگیری زبان، تعلق می گیرد.

 نزدیک به شش ماه گذشت. شبها و روزها با بیم و امید، ناشکری و شکر گذاری سپری شد. تمامی سرمایه اولیه من به پایان رسید، اما هنوز پاسخ مثبتی نیامده است.

از دفتر خاطرات :

(خسته هستم، از عالم و آدم بیزار. ماه نوامبر سال ۲۰۰۱  است. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. خسته هستم از این جامعه فرد گرا که آدمهایش به جز خود به هیچ نمی اندیشند. از کسانی که سر در لاک خود دارند و از رنگ و بوی شرقی، از موی و پوستی که آنرا (لا تت اقب)، سر عرب می شناسند متنفرند. هنوز نمیدانند که ایرانیان عرب نیستند. هرچند که خود بعد از استعمار کشورهای عربی مردمش را برای کار در کارخانه ها و مشاغل سخت به کشورشان دعوت کرده اند. خسته هستم از روزی یک وعده ماکارونی بدون گوشت خوردن، از نانهای خمیر مشته ایی صنعتی. خسته هستم از دیدن خانه بدوشانی که بوی الکل میدهند و کنار خیابانها را مخصوصآ در شبهای آخر هفته از تهوع خود آلوده میکنند. از سگهایی که با خود به اینطرف و انطرف می کشند و راه عابران را می بندند. آخر هر کدام یک تا سه سگ با خود دارند، اما سعی می کنند بچه دار نشوند. زیرا برای سگان حقوق دولتی در نظر گرفته شده است اما برای کودکان خیر !!!!  خسته هستم از اینکه مرتب مراقب باشم تا پا روی کثافات سگها در کنار خیابانها نگذارم....خسته هستم. پروردگارا فرجی کن !)

ادامه در پست بعدی.(راستی خدمت همراهانه شب بیدارانه بزرگ وب لاگ داران عرض شود که عکسها رو فعلآ حذف کردم تا یه راه حلی برای ارسال درست آنها پیدا کنم.  و ضمنآ یه کم درشت تر نوشتم که دوستان مسن تر مان :-) هم بتوانند راحت بخوانند.)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٤/٩/٢ - Mahdi HAMRAHI